طاهانفس مامانطاهانفس مامان، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 10 روز سن داره

قند عسلم

پسر مامان وارد ماه هفتم شد

امروز 24 شهریور بود طاها جون 6 ماهت تموم شد مامانی دیگه میتونی همه غذا هارو بخوری .وقتی من و بابایی غذا میخوریم تو به دستمون نگاه میکنی و به غذا ها .دهنتو مزه مزه میکنی منو بابایی هم نمیتونیم بدون اینکه به تو هم بدیم غذا بخوریم یک کوچولو هم میزاریم تو دهنت تا بخوری  خیلی دوست داری نفسی مامان -در اصل من باید از فردا بهت غذا بدم ولی من یک ماهو نیم زود تر شروع کردم به ت بادوم دادم و چند بارم سوپو فرنی برات درست کردم بخوری زود تر بزرگ بشی نا نازی مامان ------------------------------------------- راستی امشب پسرم تب کرده بود بابایی هم سر کا رش بود منم با مامانی تو بردیم دکتر الاهی بمیرم پسرم خیلی حالش بد بود دکترم بهش آمپول داد و یه عال...
25 شهريور 1392

پسر مامان سرما خورده

پسرمو چند روز پیش بابایش برد بیرون هوا بخوره سرما خورد دیروز بردیمش دکتر خدا رو شکر الان بهتر شده ولی خیلی اذیت شد ی نفس مامان خب از احوالات این روزاتم بگم که شبا نمیذاری بخوابیم تا ساعت 3 بیداری همش تو خواب جیغ میکشی بیدار میشی باید بغلت کنم تا آروم بشی یه چیز دیگه که پسر مامان یاد گرفته غلت میزنه دوست داره به همه چیزم دست بزنه خیلی وقتا با دستاش بازی میکنه دیگه براش شعر میخونم گوش میده میخنده قشنگ وایمیسته حسابیم جیغ میکشه فکر کنم میخوای دندون در بیاری  خلاصه خیلی شیطون شده ولی شیطونیش فقط مال خونه است جایی که میریم همه میگن چقدر آرومه ساکته وروجک مامانی ...
28 مرداد 1392

چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟

امشب شب قدره شب 19 ماه رمضون بابایی نیست رفته سر کار باز شب کار شده ما تنهاییم ولی پسرم هست دیگه مامانش نمیترسه الان ساعت 4 صبحه پسر مامان تخت خوابیده منم اومدم وبلاگ پسرمو درست کنم 12 روز پیش واکسن زدی نرسیدم بیام بگم ازت زیاد گریه نکردی ولی یکم تب کردی مامان بهت استامینوفن میدادم بابا میاوردی پاتم قرمزو سفت شده بود هنوز خوب نشده یکم سفته . از اول ماه رمضون همش افطاری دعوت بودیم دیگه خسته شدم از مهمونی رفتن تو هم که همش گریه میکنی میخوای بغل باشی شلوغی و دوست نداری برای همین دوست ندارم برم مهمونی خونه رو بیشتر دوست داری تلویزیون نگاه میکنی با دستات بازی میکنی دوست داری باهات بازی کنیم حرف بزنیم     ...
6 مرداد 1392

سلام پسر کوچولو

امروز چهار روز از فوت پدر بزرگ بابایی میگذره چند روزه که خونه نبودیم از روز چهار شنبه که دایی رضا وخانواده از کربلا اومد رفتیم دیدنش بعدشم شب رفتیم تولد سجاد کوچولو باز فرداش صبح رفتیم خونه مادر جون چون شب بابایی نبود مارو ببره خونه دایی رضا که مهمونی بود خلاصه شب مامانیت خبر داد که جد بزرگوارت فوت کرده فردا صبح بابات اومد دنبالم بریم تعزیه من خیلی خسته بودم چون شب خونه مادر جون تو و سوگند خیلی شیطونی کردین دیر خوابیدین وقتی رسیدیم دیدیم دارن جنازه رو از خونه میبردن سر خاک چون هوا خیلی گرم بود نرفتیم ما آخه پسرم مریض میشد اون روز ما تا شب اونجا بودیم شب اومدیم خونه  راستی خونه موش اومده بود نمیدونم از کی وو از کجا خیلی اعصابم خورد شده...
11 تير 1392

پسرم واردماه چهارم می شود

پسر مامان الان دقیقا 3 ماه و 9 روزشه خیلی شیطون شدی دوست داری همش بغل باشی اما فقط بغل من یا بابایی چون هر کی که بغلت میکنه چشمات و میبندی و میزنی زیر گریه میای بغل مامان یا بابا آروم میشی روزا اصلا نمیخوابی من به هیچ کارم نمیرسم شبا هم دیر میخوابی آخه من از دست تو پسر خوشگل چیکار کنم اینقدر ناز گریه میکنه پسر مامان که وقتی گریه میکنه به جای اینکه آرومش کنن همه نگاش میکنن میخندن اینم عکسای پسر مامان که داره بازی میکنه داغ داغ امروز ازش گرفتم اینجا دیگه طاهاجون خسته شده ...
3 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به قند عسلم می باشد